شعر اعتراضی استاد که حرف دل خیلی هامان را می زند اما ....
تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه میدانی؟ گرفتم در همه احوال حقگویی و حقجویی اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار آهنگ و آواز: محمدرضا شجریان دانلود تصنیف زبان آتش
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو
ای با دوستی دشمن
زبان خشم و خونریزیست
زبان قهر چنگیزیست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکش برون آید
اگر جان را خدا دادهست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظهی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
و حق با توست
ولی حق را، برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
تفنگت را زمین بگذار...
تنظیــم: مجید درخشانی
شعــر: فریدون مشیری
لیلا مثل من آرام بخواب
بدنت گرم بود لیلا. یعنی گرم گرم که نه ولی باور کن گرم بود. شاید هم اصلا من خیال میکردم که گرم است. آخر همه می گویند آدم اینجوری که میشود یعنی مثل تو میرود آن دنیا بدنش سرد می شود. سرد سرد عین یخ. البته همه که چه عرض کنم، لابد همه برای من خلاصه می شود در در و دیوار این خراب شده و آن بی بی ی فلک زده که خودت هم میدانی که حسابش جداست.
البته حساب خودت هم جداست لیلا، این را همان روز فهمیدم. همان روز که طاقباز افتاده بودی پشت دیوار خانه. آدم دروغگویی نیستم راستش را میگویم، یعنی راست راستش را آخر خودم اول تورا ندیدم بی بی بود که دید. میگفت صبح الاطلوع که بی بی رفته پیش مرغ و خروس هایش و لابد مجنون دیده ات. بیچاره لابد خبال کرده است که جنی پری چیزی دیده است. ولی بعدش شاید خیال کرده زن خرابه ای فاحشه ای چیزی هستی. حق هم داشته تو هم اگر کله ی سحر یک نفر را ببینی که طاقباز افتاده پشت خانه ات و بعضا خونی چیزی یا حتا جای کتک کاری روی بدن بلوری اش نیست و البته آن لباس ها حتما از این فکر و خیال ها میکردی لیلا ....ادامه مطلب
جاده ی نحس
تا قبرستان ده دویست،سیصد متری بیشتر نمانده بود. دنده راعوض کردم. معمولن عمل کلاجم توی سربالایی ها زیاد خوب نیست. ماشین چند بار ریپ زد ولی خاموش نشد. سرم را که برگرداندم، ترس را توی چهرهی مینا دیدم.
گفتم : چی شده؟ حالت خوب نیست؟
کمی انگار دلشوره داشت.اولش انگار نمیخاست حرف بزند اما بعد با دستهایش کمی موهاش را زیر روسری مشکی اش قایم کرد و گفت: به نظرت خاکشون کردن؟
خندیدم. آنقدر خندیدم که کم مانده بود یکی بخاباند زیر گوشم. با خنده گفتم:
- آخه آدم حساب چندتاشون رو خاک کنن؟ یکی،دوتا،سه تا ...
ناراحت شده بود. شاید برای اینکه من نفهمم ناراحت شده چشم دوخت به ده که خانه هایش با وجود تاریکی مطلقشان یکی دوتاشان از این فاصله به چشم می آمدند. لابد داشت به این فکر میکرد که ننه بابا هامان آق مان نکرده باشند یا بعد از گورکن قبرستان نوبت کی شده ...
ادامه مطلب
